مدادسیاه

گا‌ه‌نوشته‌‌هایی درباره هنر و ارتباطات

مدادسیاه

گا‌ه‌نوشته‌‌هایی درباره هنر و ارتباطات

بایگانی

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

دیشب خواب دیدم کنار پنجره دوجداره و بزرگ خانه اکباتان ایستاده‌ام و محوطه بیرون و مسجد وسط فاز یک را نگاه می‌کنم. حضور بی‌تفاوت مامان‌بزرگ را پشتم حس می‌کردم. ناگهان از کنار پایم پرنده‌ای سیاه به بزرگی عقاب و زشتی میان کلاغ و کرکس رفت بیرون. به منقار جعبه‌ای داشت. احساس کردم چیز ارزشمندی است. بیشتر دقت کردم دیدم انگار مهره‌های تخته‌نرد دارد از آن بیرون می‌ریزد. تخته‌نردی بزرگ و منبت‌کاری شده داخل یک کیسه بود. هول شدم. داد زدم چی رو برد؟ ولی پرنده سیاه پرید. یادم نیست چه شد که یهویی خودم را وسط  محوطه دیدم. انگار از منقارش افتاده بود.

 نمی‌دانم در ناخودآگاهم دقیقا چه می‌گذرد. حس می‌کنم تکه‌ای از من کنده‌ شده که نباید می‌شد. خیلی درد دارد بنابراین احتمالا بزودی دنبالش می‌گردم و پیدایش می‌کنم و می‌گذارمش سر جایش.

پ.ن: جالب است؛ این‌ها را می‌نویسم که فقط نوشته باشم و از اینکه این وبلاگ این‌قدر بیننده‌اش کم است لذت می‌برم، ولی دلم می‌خواهد کسی آن را بخواند و بداند چه می‌کشم. نه، همین که خوانده نمی‌شود خیلی هم بهتر!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۳ ، ۱۸:۳۹

معمولا همیشه از خودکشی حرف می‌زنیم، ولی امروز خودم را دیدم غرق خون افتاده کنار کاسه مستراح یا سوراخ حمام. هی مشتم را باز و بسته می‌کنم تا خون سریع‌تر بیاید. می‌بینی؟ واسه مردن عجله دارم. البته همان اولش سخت بود و درد داشت. شبیه پریدن از بالکن خانه. فقط باید برای لحظه‌ای بر تمام خاطرات و داشته‌های پیشین غلبه کنی و بپری. آن‌وقت همه چیز تمام می‌شود. بعد فکر کردم که اگر چنین کنم، بقیه چه می‌شوند؟ دم عروسی چه‌قدر مرضیه ناراحت می‌شود. همه می‌پرسند که چرا چنین کرد؟ او که حالش خوب بود. بعد مدام احتمالا اطرافیان باید با تعجب هی جواب دهند که نمی‌دانیم. شاید هم هر کسی از ظن خودش واقعه تلخی را بهانه و خودش را سرزنش کند.

می‌خواستم خانه را تمیز کنم. دیگر حسی نبود. خواستم خودم را بکشم ولی ترجیح دادم جور دیگری عمل کنم. تلفن همراهم را خاموش کردم تا نباشم.(هه... چه مسخره!) می‌دانم که کسی بفهمد کلی فحشم می‌دهد که این بچه‌بازی‌ها دیگر چیست. ولی وقتی از یک چیزایی ببُری، دیگر زندگی هم چندان معنایی ندارد. مهم آدم‌هایی هستند که دوست‌شان داری و دوستت دارند. جز این باشد زندگی همان به که نباشد.

تلفن خانه زنگ می‌زند. حتما برادرم است. سه‌تاری میان آغوشم را کتک می‌زنم تا ونگ‌ونگش از صدای زنگ بکاهد. موبایل خاموش شده را توی کیفم می‌اندازم. سر کار می‌روم. میانه راه مهمترین و شیرین‌ترین اتفاق یک تصادف محکم و سریع است. جوری که ماشین مرا پرت کند هوا و مخم در برخورد با جدول بریزد وسط میدان توحید. بگذار یک بار هم من عامل ترافیک باشم. بگذار خانم حامله‌ای که در ماشین همسرش نشسته تا رد شود از دیدن له‌شدن کله‌ام عق بزند و آرزو کند ای کاش فرزندش هیچ‌گاه این‌گونه نمیرد. سوار اتوبوس می‌شوم. تصادف و خفگی ناشی از هجوم جمعیت هم می‌تواند کارساز باشد. ولی به آرزویم نمی‌رسم. این حال گند را ماهی ناهار تمام می‌کند. دلستری که به من افتاده تلخ است. غذا موقع خوردن روی زمین می‌ریزد و من از عصبانیت دارم می‌لرزم

با همه این احوال، نمی‌خواهم مرضیه ناراحت شود از نبودن و ناراحت بودنم. پس در چت حال و احوالی می‌کنم. جوابم را نمی‌دهد. زنگ می‌زنم. دارد با دوستش حرف می‌زند. بیچاره خودش هم نمی‌داند که در آن لحظه چه‌قدر دوست داشتم باهاش حرف بزنم و چه‌قدر ناراحت شدم که حرف نزدم. احتمالا نیم ساعت دیگه خودش زنگ می‌زند ولی دیگر من آن آدم نیم‌ساعت پیش نیستم. از خودم بدم می‌آید. چرا؟ چرا از دیگران بدم نمی‌آید؟ چرا این‌قدر باید خودم را سرزنش کنم؟

خیلی غمگینم؛ زده‌ام زیر همه چیز. امیدوارم در همین کار و تصمیمی که گرفته‌ام حسابی پایدار بمانم. دیگر هیچ‌چیز برایم مهم نیست جز همسرم. ای کاش او هم نبود و تعلقی نبود و آن‌وقت وجودی نبود...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۵۵

پیش از ظهر:

دیشب به معنای واقعی نخوابیدم. فکر می‌کردم اگر بخوابم حتما کابوس می‌بینیم. ولی در خواب دو سه ساعته‌ام اتفاقی نیفتاد. بیدار شدن صبح کابوس بود. همش سردم است. از درون یخ کرده‌ام. با لباس گرم هی تلو تلو می‌خورم وسط خانه. دلم می خواهد زار بزنم، نمی‌توانم. فردا امتحان دارم اما حتی توان پرت کردن حواسم را ندارم. هی ساز می‌زنم، اما آنچه که می‌خواهم نیست. چون ساز زبان درونم نیست اکنون. گه بگیرن این موسیقی رو که فقط می‌شه باهاش از عشق و هجران و بهار و گل و بلبل گفت. کلی از احساسات دیگه اصلا براش بی‌مفهومه. احتمالا زبان فارسی هم همین‌جوریه ولی حداقل می‌شه توش حال درونی رو تا حد خیلی ناقصی بیان کرد. پس می‌نویسم تا شاید کمی آرام شوم.

این حس برایم چندان تازه نیست. مگر معصومیت را چندبار می‌توان از دست داد؟

 

نیمه‌شب:

کمی آرام شده‌ام. با ساز خودم را سرگرم کردم. از حالت نیمه‌خواب بیدار شده‌ام تا این چند خط را تمام کنم بعد بخوابم. فردا کنکور است و من امروز حتی نتوانستم یک کلمه درس بخوانم. الانم موقع خواب کلی فکر ناجور آمد سراغم. امیدوارم این ماجرا حل شود. حل می‌شود، یعنی امیدوارم. دارم فکر می‌کنم به اینکه این چند خط را کجا منتشر کنم. اصلا منتشرش کنم؟ بگویم که چه‌قدر ناراحتم؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۳۱

دردی است غیر مردن

که بی‌گمان دوایش

 گفتن نیست

.
.
.
ای وای... :(((((((((((((((((((((((((((((((

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۲۲

صحنه‌هایی از اسکار امسال را می‌دیدم که به قول یکی از دوستان باید به مراسم امسالش نیز یک اسکار جداگانه داد. خیلی از جایزه گرفتن آدما خوشحال می‌شم. جوری که انگار می‌خواد از شادی گریه‌ام بگیره. ناخواسته خودم رو روی صحنه فرض می‌کنم. یک رویای دور اما شیرین.

گاهی فکر می‌کنم زندگی کردن من شبیه مسابقه شنای ماه پیشم است. هیچ وقت در قالب توانایی‌هایم نخواستم رقابت کنم. هیچ وقت نشد که خبرنگار هنری شوم و منتقد. هیچ‌وقت نخواستم در هیچ رقابتی برای اجرای موسیقی شرکت کنم. در مسابقه شنای ماه پیش هم در حالی که کرال سینه‌ام خیلی خوب بود به اشتباه در بخش قورباغه شرکت کردم و مقامی نیاوردم. شاید دلیلش این است که به اصرار یکی از بچه های باشگاه اصلا در مسابقه شرکت کردم و او گفت که شنای قورباغه ات خوب است و همان را شرکت کن.

نمی‌دانم چه اصراری است که در قالب توانایی‌ها و علایقم نباشم. واقعا دغدغه همیشگی من هنر بوده و اندیشیدن به وجوه مختلف زیبایی. حالا چرا زمانی خبرنگار نفت بودم یا میرزا بنویس همشهری و یا حتی خبرنگار اجتماعی؟

این انتقاد بهم وارده که بدجوری سوژه‌گی خودم رو زیرسوال می‌برم و مقهور ساختارم. البته که من ارتباطات رو دوست داشتم و دارم، ولی وقتی فکر می کنم که به مشاور دبیرستان گفتم می‌خواهم فقط تهران بمانم و همین جا درس بخوانم وحشت می‌کنم. خب اگر ارتباطات را دوست داشتم چرا سه انتخاب اولم حقوق بود؟ چرا انتخاب‌های بعدی‌ام جامعه‌شناسی؟ چرا هیچ‌وقت تکلیفم با خودم روشن نیست؟ یکی از دلایلش راضی نگه‌داشتن دیگرانه. این اشتباه‌ترین کار ممکنه؛ چون وقتی می‌خوای همه رو راضی نگه داری دقیقا همون همه رو ناراضی می‌کنی؛ چون خودت نیستی. چرا بلد نیستم اون‌جوری که دوست دارم زندگی کنم؟ 

بی گمان یکی از وجوه زیبایی زندگی به دلخواه بودن آن است

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۳ ، ۱۳:۰۹

هرچه قدر زیبایی یک پدیده را بیشتر بفهمیم و درک کنیم 

کمتر آن را در مالکیت خویش می گیریم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۱۰