دلخواهی و زیبایی زندگی
صحنههایی از اسکار امسال را میدیدم که به قول یکی از دوستان باید به مراسم امسالش نیز یک اسکار جداگانه داد. خیلی از جایزه گرفتن آدما خوشحال میشم. جوری که انگار میخواد از شادی گریهام بگیره. ناخواسته خودم رو روی صحنه فرض میکنم. یک رویای دور اما شیرین.
گاهی فکر میکنم زندگی کردن من شبیه مسابقه شنای ماه پیشم است. هیچ وقت در قالب تواناییهایم نخواستم رقابت کنم. هیچ وقت نشد که خبرنگار هنری شوم و منتقد. هیچوقت نخواستم در هیچ رقابتی برای اجرای موسیقی شرکت کنم. در مسابقه شنای ماه پیش هم در حالی که کرال سینهام خیلی خوب بود به اشتباه در بخش قورباغه شرکت کردم و مقامی نیاوردم. شاید دلیلش این است که به اصرار یکی از بچه های باشگاه اصلا در مسابقه شرکت کردم و او گفت که شنای قورباغه ات خوب است و همان را شرکت کن.
نمیدانم چه اصراری است که در قالب تواناییها و علایقم نباشم. واقعا دغدغه همیشگی من هنر بوده و اندیشیدن به وجوه مختلف زیبایی. حالا چرا زمانی خبرنگار نفت بودم یا میرزا بنویس همشهری و یا حتی خبرنگار اجتماعی؟
این انتقاد بهم وارده که بدجوری سوژهگی خودم رو زیرسوال میبرم و مقهور ساختارم. البته که من ارتباطات رو دوست داشتم و دارم، ولی وقتی فکر می کنم که به مشاور دبیرستان گفتم میخواهم فقط تهران بمانم و همین جا درس بخوانم وحشت میکنم. خب اگر ارتباطات را دوست داشتم چرا سه انتخاب اولم حقوق بود؟ چرا انتخابهای بعدیام جامعهشناسی؟ چرا هیچوقت تکلیفم با خودم روشن نیست؟ یکی از دلایلش راضی نگهداشتن دیگرانه. این اشتباهترین کار ممکنه؛ چون وقتی میخوای همه رو راضی نگه داری دقیقا همون همه رو ناراضی میکنی؛ چون خودت نیستی. چرا بلد نیستم اونجوری که دوست دارم زندگی کنم؟
بی گمان یکی از وجوه زیبایی زندگی به دلخواه بودن آن است