مدادسیاه

گا‌ه‌نوشته‌‌هایی درباره هنر و ارتباطات

مدادسیاه

گا‌ه‌نوشته‌‌هایی درباره هنر و ارتباطات

بایگانی

سوت ممتد

شنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۸، ۰۳:۵۴ ب.ظ

پس از تصویر سوت ممتدی که از شب قبل آمده بود روی تصویر تلویزیون، برنامه کودک شروع می‌شد. ساعت پنج عصر با آن پیش‌پرده کارتونی «بَگ بَگ بَگ بَگ...». پنج عصر شاید تاریک‌ترین ساعت روز باشد. تابستان‌ها گرچه‌ روشن است، ولی چنان عقربه‌ها بیهوده جلو می‌روند که حس انفعال و مرگ را منتقل می‌کنند. برای همین بهتر است خواب باشید پنج عصر تابستان. زمستان‌ها هم که واقعا شب است. اگر از مدرسه آمده باشی که دیگر بدتر. معلم کلی مشق ابزود ریخته سرت در این حد که از هر خط درس «حسنک کجایی؟» باید سه بار بنویسی. چرا؟ چون حرف زدی سر کلاس. یعنی باید مثلا سه بار بنویسی:« حسنک کجایی؟ بع... بع... »

به خانه که می‌رسی پدر ناهار ظهر را گرم کرده تو کاسه رویی. می‌نشینی جلوی تلویزیون و منتظری کارتون ببینی. اما این عزیزان دل قبلش باید بیایند و برایت بخونند:

«کی بود، کی بود که پرسید رو لب‌هاتون چی دارید؟

شکوفه‌های فریاد، شعار جنگ و جهاد

شکوفه‌ها وا می‌شه رو لب‌هامون

پر از عطر شکوفه می‌شه دنیامون»

و سرآخر با آن صدای پیشا بلوغ فالش جیغ می‌کشند:

«محبت خدا رو کینه دشمنان رو»

امروز شاید بعد از بیست و چند سال دوباره این آهنگ رو گوش دادم و عجیب اینکه همان حس کودکی را پیدا کردم. همان حس نگرانی و اضطراب سه بار نوشتن از روی دست کوکب‌خانم. همان کدبانویِ نیمروپَز. همان حس تحقیر فشار دادن خودکار لای انگشت. همان حس تاریک نگرانی از اینکه باز فردا باید به مدرسه بروم. فردا قرار است چه‌قدر کتک بخورم؟

حتما که با وجود تمام انتقادها درک می‌کنم چرا باید به‌خاطر شرایط جنگی آن زمان چنین آهنگی ساخته می‌شد. ولی ما بچه‌ها چه گناهی داشتیم؟ چرا معلم‌ها جنگ در جبهه‌های جنوب را به مدرسه می‌آوردند و دستگاه ایدئولوژیک‌ساز حکومت آن را به اتاق پذیرایی خانه؟

تازه ما از این تلویزیون قرمزهای سیاه و سفید داشتیم. از این‌هایی که تو کافه‌ها گذاشته‌اند و روش نوشته‌اند:«به‌جاش کتاب بخونیم». ما جهان بیرون را سیاه و سفید و کوچک می‌دیدیم. اگر رنگی هم بود از رادیو به چشم می‌آمد. با تمام پارازیت‌ها و مشکلاتی که داشت.

دوباره به این ویدئوی نگاه می‌کنم. خودآزاری دارم انگار. چرا این‌قدر بد است؟ چرا خنده‌ها این‌قدر مصنوعی است؟ چرا تو استادیو قشنگ معلوم است که دارند از روی دست معلم‌شان کپی می‌کنند و دستی تکان می‌دهند؟ این انفعال بچه‌ها آزاردهنده است.

یکی از همین بچه‌های گروه سرود بعدها بزرگتر شد و یک تصنیف از زبان یک فرزند شهید خواند. همان که از گنجشکَکِ مهربان می‌پرسید:«وقتی که می‌پریدی، بابام رو تو ندیدی».

قصدم انتقاد از سراینده یا خواننده نیست. از دست شرایط جنگ و عاملانش ناراحتم. جنگ، جامه‌کَنِ خوبی‌های یک جامعه است. همه ما را با زشتی‌ عریان خویش مواجه می‌کند. اجازه نمی‌دهد مهربان باشیم که اگر این‌گونه شویم، وجود نخواهیم داشت. جنگ، ایدئولوژی خودش را دارد و آن را از طریق دستگاه‌های آموزشی و رسانه‌ای منتقل می‌کند.

آدم‌ها در این ساختار ایدئولوژیک عوامل اِعمال خشونت‌اند. این است که ما «گوساله‌ها» از معلم و ناظم کتک می‌خوردیم. خود آنان نیز از ساختاری بزرگتر ضربه می‌دیدند و این چرخه خشونت تند و تندتر ما را با نگرانی‌های بی‌پایانی مواجه کرد که هیچ‌گاه نتوانیم برای فردای خویش تصمیم روشنی بگیریم. چون نمی‌دانیم فردا قرار است چه چیزی بدتر شود. حتی نمی‌توانیم بگوییم «چو فردا شود، فکر فردا کنیم»؛ چون ممکن است فردایی نباشد. فردا برای ما حکم چند دقیقه مانده به ساعت پنج عصر را دارد. همان زمان که تلویزیون را روشن می‌کردیم و به صدای بوق ممتد گوش می‌دادیم. فقط برای اینکه بیشتر آزارمان ندهد، سمت تلویزیون سیاه‌وسفید کوچک و قرمز خانه می‌رفتیم و صدایش را کمی کمتر می‌کردیم و زل می‌زدیم به صدای ممتد و تصویر بی‌حرکت.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۸/۰۵/۱۲

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی