مدادسیاه

گا‌ه‌نوشته‌‌هایی درباره هنر و ارتباطات

مدادسیاه

گا‌ه‌نوشته‌‌هایی درباره هنر و ارتباطات

بایگانی

خودکشی نافرجام

دوشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ۰۲:۵۵ ب.ظ

معمولا همیشه از خودکشی حرف می‌زنیم، ولی امروز خودم را دیدم غرق خون افتاده کنار کاسه مستراح یا سوراخ حمام. هی مشتم را باز و بسته می‌کنم تا خون سریع‌تر بیاید. می‌بینی؟ واسه مردن عجله دارم. البته همان اولش سخت بود و درد داشت. شبیه پریدن از بالکن خانه. فقط باید برای لحظه‌ای بر تمام خاطرات و داشته‌های پیشین غلبه کنی و بپری. آن‌وقت همه چیز تمام می‌شود. بعد فکر کردم که اگر چنین کنم، بقیه چه می‌شوند؟ دم عروسی چه‌قدر مرضیه ناراحت می‌شود. همه می‌پرسند که چرا چنین کرد؟ او که حالش خوب بود. بعد مدام احتمالا اطرافیان باید با تعجب هی جواب دهند که نمی‌دانیم. شاید هم هر کسی از ظن خودش واقعه تلخی را بهانه و خودش را سرزنش کند.

می‌خواستم خانه را تمیز کنم. دیگر حسی نبود. خواستم خودم را بکشم ولی ترجیح دادم جور دیگری عمل کنم. تلفن همراهم را خاموش کردم تا نباشم.(هه... چه مسخره!) می‌دانم که کسی بفهمد کلی فحشم می‌دهد که این بچه‌بازی‌ها دیگر چیست. ولی وقتی از یک چیزایی ببُری، دیگر زندگی هم چندان معنایی ندارد. مهم آدم‌هایی هستند که دوست‌شان داری و دوستت دارند. جز این باشد زندگی همان به که نباشد.

تلفن خانه زنگ می‌زند. حتما برادرم است. سه‌تاری میان آغوشم را کتک می‌زنم تا ونگ‌ونگش از صدای زنگ بکاهد. موبایل خاموش شده را توی کیفم می‌اندازم. سر کار می‌روم. میانه راه مهمترین و شیرین‌ترین اتفاق یک تصادف محکم و سریع است. جوری که ماشین مرا پرت کند هوا و مخم در برخورد با جدول بریزد وسط میدان توحید. بگذار یک بار هم من عامل ترافیک باشم. بگذار خانم حامله‌ای که در ماشین همسرش نشسته تا رد شود از دیدن له‌شدن کله‌ام عق بزند و آرزو کند ای کاش فرزندش هیچ‌گاه این‌گونه نمیرد. سوار اتوبوس می‌شوم. تصادف و خفگی ناشی از هجوم جمعیت هم می‌تواند کارساز باشد. ولی به آرزویم نمی‌رسم. این حال گند را ماهی ناهار تمام می‌کند. دلستری که به من افتاده تلخ است. غذا موقع خوردن روی زمین می‌ریزد و من از عصبانیت دارم می‌لرزم

با همه این احوال، نمی‌خواهم مرضیه ناراحت شود از نبودن و ناراحت بودنم. پس در چت حال و احوالی می‌کنم. جوابم را نمی‌دهد. زنگ می‌زنم. دارد با دوستش حرف می‌زند. بیچاره خودش هم نمی‌داند که در آن لحظه چه‌قدر دوست داشتم باهاش حرف بزنم و چه‌قدر ناراحت شدم که حرف نزدم. احتمالا نیم ساعت دیگه خودش زنگ می‌زند ولی دیگر من آن آدم نیم‌ساعت پیش نیستم. از خودم بدم می‌آید. چرا؟ چرا از دیگران بدم نمی‌آید؟ چرا این‌قدر باید خودم را سرزنش کنم؟

خیلی غمگینم؛ زده‌ام زیر همه چیز. امیدوارم در همین کار و تصمیمی که گرفته‌ام حسابی پایدار بمانم. دیگر هیچ‌چیز برایم مهم نیست جز همسرم. ای کاش او هم نبود و تعلقی نبود و آن‌وقت وجودی نبود...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۲/۱۸

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی