اضطراب تلخ
پیش از ظهر:
دیشب به معنای واقعی نخوابیدم. فکر میکردم اگر بخوابم حتما کابوس میبینیم. ولی در خواب دو سه ساعتهام اتفاقی نیفتاد. بیدار شدن صبح کابوس بود. همش سردم است. از درون یخ کردهام. با لباس گرم هی تلو تلو میخورم وسط خانه. دلم می خواهد زار بزنم، نمیتوانم. فردا امتحان دارم اما حتی توان پرت کردن حواسم را ندارم. هی ساز میزنم، اما آنچه که میخواهم نیست. چون ساز زبان درونم نیست اکنون. گه بگیرن این موسیقی رو که فقط میشه باهاش از عشق و هجران و بهار و گل و بلبل گفت. کلی از احساسات دیگه اصلا براش بیمفهومه. احتمالا زبان فارسی هم همینجوریه ولی حداقل میشه توش حال درونی رو تا حد خیلی ناقصی بیان کرد. پس مینویسم تا شاید کمی آرام شوم.
این حس برایم چندان تازه نیست. مگر معصومیت را چندبار میتوان از دست داد؟
نیمهشب:
کمی آرام شدهام. با ساز خودم را سرگرم کردم. از حالت نیمهخواب بیدار شدهام تا این چند خط را تمام کنم بعد بخوابم. فردا کنکور است و من امروز حتی نتوانستم یک کلمه درس بخوانم. الانم موقع خواب کلی فکر ناجور آمد سراغم. امیدوارم این ماجرا حل شود. حل میشود، یعنی امیدوارم. دارم فکر میکنم به اینکه این چند خط را کجا منتشر کنم. اصلا منتشرش کنم؟ بگویم که چهقدر ناراحتم؟