مدادسیاه

گا‌ه‌نوشته‌‌هایی درباره هنر و ارتباطات

مدادسیاه

گا‌ه‌نوشته‌‌هایی درباره هنر و ارتباطات

بایگانی

این مطلب رو که خوندم نمی دونم چرا گریه ام گرفت. داستان این عکس رو هم که شنیدم برام زیباتر شد

ساز تجویدی رو شکستن واقعا گریه هم داره

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۲ ، ۱۱:۴۴

یه موقع‌هایی یه غمی می‌آد تو دل آدم که می‌دونی دلیلش چیه. یعنی می‌دونی جرقه‌اش از کجاست ولی دیگه این جرقه مهم نیست؛ چون بوی دود غم‌های کهنه رو پیش کشیده. تنهایی و سرمای اتاق باعث شده در خودم جمع بشم.کلی کار نکرده دارم که تنبلی از دستم می‌گیره و می‌بره به دورها.

البته این سرما بخشی‌ش عصبیه. مثل خاطراتی که پریشب برام مرور شد و صدام از سرما می‌لرزید و پنهانش کردم. واقعا از یه آدمایی نمی‌گذرم و صدالبته همچنان عاشقانه دوست دارم کسانی را که مهرشون بر کوه یخ این روزهای من آتشفشان کرده...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۲ ، ۰۰:۱۵
من عاشقانه ایران رو دوست دارم. به نظرم شادی و آرامش رو باید جایی پیدا کرد که آدماش هم زبون و همدل باشن باهات. یعنی ایران واقعا بستر بالقوه ای می تونه باشه واسه ما که توش آروم بگیریم. ولی انگار تو ذره ذره خاک این سرزمین و تاریخش طوفان خوابیده. آدماش هم مدام فراری اند از این طوفان. اینه سر راه فرارشون هم نوعان شون رو له می کنند.
اینجاست که بستر آرامش ما پر می شه از تیغ های شک برای ماندن یا رفتن.
بدترین شکنجه زندگی در ایران اینه که سرجات نباشی و نتونی حات رو پیدا کنی. اگرم پیدا کنی راهت ندن. اینه که مجبور توی جای اشتباهی آدم اشتباهی باشی با وظایف اشتباهی...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۲ ، ۱۳:۳۰

ساعت از دو گذشته و خوشحالم که یه سه شنبه لعنتی دیگه هم گذشت. بدجوری امشب قصد کشتن لحظه هام رو دارم. خوابم نمی بره و حال خوابیدن رو هم ندارم.

این سه شنبه هم روز خوبی نبود. 

کارم را دوست ندارم. بدجور احتیاج دارم که تحولی درست کنم در زندگی ام.

با عزیزی به مشکل خوردم امیدوارم حل بشه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۲ ، ۰۲:۱۳

دو سه شبه خوب نمی خوابم. دیشب قرص نخوردم و دردم کم شد. ولی چیز دیگری آزارم می داد و هی بیدار می شدم...

خوابم می آد الان ولی ناراحتم. دیشب تپش قلب داشتم و انگار یکی داشت روی گلوم رو فشار می داد... نمی دونم.

راستی خبر بدی که فکر می کردم می رسد نرسید؛ خبر بدتری رسید...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۵۹

شاید توی یه اداره دولتی و خسته کننده و غیرفرهنگی جواب سلام ندادن طبیعی باشه ولی اینکه می بینم کسانی هستند که در تحریریه زورشان می‌آید جواب سلام بدهند، جای تعجب دارد...


خشا و مامان رفتند آمل... نگذاشتند ببرم‌شان. حال پدر خوب است. حال من هم خوب است. حمید آمده تهران و من و علی خوشحالیم از بودن کنارش. به جریان نوشتن پروپوزالم کمک زیادی کرده است. دوست دارم این رفیق بسیار با مرام را.


ممکن است خبر بدی بهم برسد... امیدوارم که این‌گونه نشود. هرموقع که این‌جوری می‌شود دلم می‌خواهد کلا توبه کنم از یه کارهایی...


کارم را دوست ندارم. امیدوارم بتوانم زودتر رخت و پخت خویش جمع کنم و دست نگاری گیرم و دل به باغ و بهاری بسپارم...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۲ ، ۱۸:۱۰
خشا امروز مرخص شد از بیمارستان لاله. خیلی خوشحالم. واقعا حس بدی داشتم. البته روحیه خشا مثل همیشه بسیار بالاست و تحملش مثال زدنی. مامان هم کمی خیالش آرام شده. 

امروز سر ناهار گربه برادرم آمد و کنار سفره روی زمین کثیف کاری کرد... دلم برای حیوان می سوزد. زندگی مان را به گند کشیده ولی ....
شانس آوردیم که خشا بیمه بود وگرنه برای یک عمل آنژیوگرافی و یک شب بستری شدن در بیمارستان باید چیزی حدود 11 میلیون تومان می پرداختیم.

بیچاره آنها که بیمه ندارند.

امشب به دیدن منیر رفتیم... خیلی برایش ناراحتم. چهره هادی غمگین است و فقط با نگاه کردن به دخترشان چشمانش برق می زند...
ای کاش می توانستم برای آنها و بیماری منیر کاری کنم :(
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۲ ، ۲۳:۰۷

برادرم زنگ زد حوالی یازده ظهر که خشایار را برای آنژیوگرافی برده‌اند بیمارستان لاله. دیروز پدرم گفت که نیست و می‌خواهد امروز به کرج برود. ولی حالا در اتاق عمل بود. اعصابم خرد شد. خواستند به من چیزی نگویند که ناراحت نشوم. خشایار است دیگر...

چه بیمارستان خوبی است این لاله در شهرک غرب. دکتر گفته که فردا صبح از سی سی یو مرخص می‌شود. بشدت اصرار دارد که کسی به ملاقاتش نیاید. می‌گوید مردم را به دردسر نیندازید. واقعا دوست ندارد و می‌دانم که اگر کسی بیاید اذیت می‌شود. حتی به من هم نگفته بودند که جای تاسف است.

سرم درد می‌کند. مدام بغض خوردم امروز و قدم زدم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۲ ، ۱۸:۱۵

وقتی خواستیم برای چهار روز بریم سفر، مسئولیت‌پذیری‌مون گل کرد و شوفاژ‌ها را خاموش کردیم و رفتیم. خیال‌مان بود که برمی‌گردیم و شوفاژ را روشن می‌کنیم و خانه به‌زودی زود گرم می‌شود. زهی خیال باطل. از دیروز حوالی ساعت دو تا امروز عصر داریم تلاش می‌کنیم خانه گرم شود. دیشب نمی‌شد از زیر پتو صورت‌مان را بیرون بیاوریم. شوفاژ روشن بود و حتی اجاق گاز را هم آتیش کردیم، اما باز هم می‌لرزیدیم از سرما. من دوتا شلوار و لباس پوشیدم و کلاه گذاشتم. پنجره‌ها را چسب زدیم و با پونز دورتادور دیوار پنجره را پلاستیک چسباندیم. باز هم سرد بود. زیر در خانه پاچه گذاشتیم و زیر در حمام و توالت. باز هم سرما ول‌کن نبود.

بالاخره فهمیدیم مشکل از دیوارهاست. انگار سرتاسر خانه را با یخ محصور کرده‌اند. هرچه‌قدر سعی می‌کنیم خانه را گرم کنیم ولی باز هم از دیوار نازک خانه سرما سرک می‌کشد. ظهر که می‌آمدم گرما کمی بیشتر شده بود. اما نکته‌اش این است که سرمان گرم بود و پاهامان یخ می‌کرد. سرما به خاطر سنگینی راهش را از کنار پاهایمان پیدا می‌کند.

این خانه اجاره‌ای هنوز یک سالش هم نشده. تقریبا تمام دیوارها ترک خورده‌اند. محل اتصال پنجره‌ها و دیوار هم کاملا خراب شده. حتی ساعت را به دیوار نکوبیده‌ایم تا دیوار زخمی نشود. خانه اما دارد روی سرمان خراب می‌شود. سازنده خانه خودش همسایه طبقه پنجم ماست. شاید واحد خودش را خوب ساخته باشد. امیدوارم اگر زلزله آمد زود خلاص شویم و زیرآوار نمانیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۲ ، ۱۷:۵۲

شاخه‌های سرد

به شیشه زنگار بسته زمستان

التماس می‌کند

بیچاره پنجره زار رنگ‌پریده را

دست تمنایی نیست

برای چیدن خرمالو


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۲ ، ۱۵:۵۸