باید اسبابکشی کنیم به خانهای دیگر؛ صاحبخانه میخواهد خودش بنشیند. او هم چارهای ندارد، صاحبخانه صاحبخانه ما مرده و فرزندانش خانه متوفی را میخواهند برای انحصار وراثت. صاحبخانه پیرزنی بسیار محترم است که حال بالا آمدن از 53 پله خانه را ندارد. بنابراین وقتی یک ماه پیش گفت که صاحبخانهاش جوابش کرده، اطمینان داد که او قصد آمدن به خانه ما را ندارد. ولی انگار فردای همان روز پسرش با موتور تصادف میکند و در تمام این روزها پیرزن پی به هوش آوردن پسرش بوده در بیمارستان. بنابراین نتوانسته خانهای اجاره کند و علیرغم میل باطنیاش باید به این خانه بیاید.
این خانه به نام خانم صاحبخانه است، ولی پسرش در آن ساکن بود. به ما اجارهاش داد و رفت کانادا. این بود که ما فکر میکردیم که احتمالا تا چندسال در این خانه میمانیم. خانهای که به لطف علی فرزین اجاره شد و دو هفته بعد من و مرضیه با کمک دوستان نازنینمان در آن جشن عقد برپا کردیم. مهدی جلیلی و علی فرزین با سپیدی دلشان دیوارهای خانه را رنگ کردند و من فقط برای هدیه امید و علی و نقاشی آقای دودیر میخ به دیوارش کوبیدم.