معمولا هرجا مستاجر بوده ام، همسایه ها از سازم تشکر کرده اند.
این جای تازه ای که آمده ام چندان هنوز با جوش آشنا نیستم این است که کمتر پیش می آید ویلن بزنم یا بخوانم. همدم من شده تنها یک سه تار که گاهی هم همراه آن چیزی می خوانم. البته معمولا آرام.
داشتم همین کار را می کردم و خیلی حالم خوب بود که همسایه بالایی سه ضربه به زمین خودشان و سقف ما زد. شاید بچه شان بوده و اصلا نمی دانم صدایم به طبقه بالا می رسد یا نه ولی خب حالم گرفته شد. انگار که از طبقه پنجم یک سطل آب یخ ریخته باشند تو گلویم...