تاملی بر غم روزهای پایانی زندگی صبا/ شیشه عمرم شب یلدا شکست...
این مطلب را برای هفتهنامه 6 و 7 همشهری نوشتم.
فردا 56 سال از فوت ابوالحسن خان صبا می گذرد. در تمام این سال ها از او بسیار گفته شده و البته که هرچه باز هم بگویند کم است؛ چون سایه سنگین اخلاق و هنرش را بر سر موسیقی معاصر ایران نمی توان نادیده گرفت. اما سوالی که شاید کمتر از خود درباره او پرسیده ایم این است که چرا چنین گنجینه شور و نوایی باید در سن 55 سالگی و در اوج محبوبیت و البته دلخوری از اوضاع اطراف خویش خاموش شود؟
چه بلا رفت؟
شهریار که همدم روزهای جوانی اوست و شامگاه 29 آذر بر بالین جاودانگی صبا حاضر است، این سوال را همان زمان ها در خلوت خود می پرسد و می گوید: «تو که آتشکده عشق و محبت بودی/چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی؟» به نظر می رسد این بلایی که شهریار از آن می گوید شرایط خاص روحی و اجتماعی هنرمند است.
خانم اسفندیاری- همسر صبا- در یکی از آخرین گفت و گوهایش از روزهای آخر زندگی او به تلخی یاد می کند. صبا افسرده است و دیگر مثل سال های پیش در وقت فراغت شطرنج بازی نمی کند یا از دیدن فیلم های چاپلین در سینما لذتی نمی برد. تنها می رود به مغازه کفاشی سرکوچه برای تماشای کار کفاش و فقط نگاه می کند.
او در رادیو روزگار چندان خوشی ندارد. این را یارانش هم می دانند. جوری که به گفته همسرش در روز خاکسپاری حسین تهرانی کنار مزار او با گریه می گوید: «صبا، آسوده بخواب که دیگر کسی تو را به خاطر یک لحظه تاخیر در رادیو توبیخ نمی کند.»
اما به نظر می رسد صبا از چیز دیگری افسرده است. از دستی که تیشه به ریشه عشقش می زند. به همین خاطر است که در دست نوشته هایش داستانی تعریف می کند و می گوید اگر تبر دسته ای چوبی نداشته باشد نمی تواند جنگل را بیابان کند. اگر همیاری برخی اهالی موسیقی با بدخواهان نباشد، تیغه تبر به تنهایی عمل نمی کند.
او بتدریج با بستری مواجه می شود که وفاداری به اصالت ها را نوعی عقب ماندگی می داند و اعتقادی به اجرای موسیقی ایرانی در رادیو ندارد. تازه از فرنگ برگشته های آن زمان، موسیقی غربی را می پسندند و بدون آنکه درباره موسیقی ایرانی بدانند از آن بد می گویند و از همه بدتر اینکه بخاطر تحصیلاتی که در فرنگ دارند، سمت و منصبی هم می گیرند.
شاگردان آینه دار هنر صبا
حالا صبا گرچه از پس زحمات بسیار به مرتبه استادی رسیده، اما باید با دو جبهه دوستان ناآگاه و دشمنان بدخواه مبارزه کند. البته صبا کار خودش را پیش می برد و در بالای خانه خیابان ظهیرالاسلام خویش کلاسی برپا می کند. در این کلاس ها صبا به آینه ای هزار تکه می ماند که هر تکه از آن را یکی از شاگردانش به دست می گیرد. شاگردانی چون بنان، تهرانی، مهدی خالدی، علی تجویدی، حبیب الله بدیعی، همایون خرم، حسین ملک، اسدالله ملک و... که هریک آینه دار جمال آتشی هستند که صبا روشن کرده. به همین خاطر است که شهریار در غزلی دیگر می گوید: «عمر دنیا به سر آمد که صبا می میرد/ ورنه آتشکده عشق کجا می میرد؟» هریک از شاگردان او راهی بین سنت گرایی مطلق و وادادگی کامل به مدرنیته باز کردند و در این راه یاد صبا را در دل داشتند.
با این همه آنان نیز تا جایی معین توانستند پیش بیایند و کار را به شاگردان خویش سپردند. حال بماند که شاگردان چه شرایطی داشتند و با آموزه های اساتید چه کردند. صبا کارش را کرد. زحماتش را کشید و البته در زمانه خویش چندان مهر هم ندید. خانه او اکنون جزو موزه های متروک تهران است و سازهای صبا در بن بستی از سروصداهای کارگاه ها و چاپخانه های ظهیرالاسلام خاموش است.
روزهای آخر عمرش سه تار را بغل می کرد و آن تصنیف معروف شیدا را می خواند که «شیشه عمرم شب یلدا شب یلدا شکست». همین طور هم شد. صبا مردی تنها در آستانه فصلی سرد و شبی یلدایی، از دنیا رفت و پرسشی را به جای گذاشت که هنوز هم خیلی از ما موقع از دست دادن بزرگان فرهنگ و هنر شهرمان با آن مواجهیم:
از محیط خفقان آور تهران پرسید
که هنر پیشه اش از غصه چرا می میرد؟