آشفتهام. احساس گرسنگی دارم انگار. چیزهایی خوردم خوب نشدم. شاید بیشتر میخواهم نمیدانم. بدنم شبیه اسنفجی خشک است که غذا را تا ذره آخر جذب میکند و لذت میبرد. البته از این جریان ناراحت یا دلخور نیستم. آزاری هم نمیبینم ولی تجربهای تازه است برایم.
آشفتهام. ولی دلیل این آشفتگی گرسنگی و رژیم نیست. تقریبا هر شب خوابهای عجیب میبینم. در موقعیتهایی گیر میکنم که هرچه به خودم فشار میآورم نمیتوانم حلشان کنم. مثل اینکه ناگهان خودم را در خانه همسایه میبینم. همسایهای که 24 سال با او زندگی کردیم. نمیدانم خانه آنها چه میکنم. یادم است یک بار در خانهشان بسته شد و از من خواست از روی تراس به خانهشان بروم و در را باز کنم. الی خانم را میگویم. او خواست از من. ما هر دو طبقه دوم زندگی میکردیم و تراسی سراسری داشتیم و فقط یک سری اثاث تراس ما را از آنها جدا میکرد. دقیقا یادم نیست که چه شد از روی نرده رفتم آن سمت و از پنجره اتاق خوابشان رفتم تو و در خانه را باز کردم. کلید یادش رفته بود الی خانم. عروس صاحبخانهمان بود.