آشفتگی
آشفتهام. احساس گرسنگی دارم انگار. چیزهایی خوردم خوب نشدم. شاید بیشتر میخواهم نمیدانم. بدنم شبیه اسنفجی خشک است که غذا را تا ذره آخر جذب میکند و لذت میبرد. البته از این جریان ناراحت یا دلخور نیستم. آزاری هم نمیبینم ولی تجربهای تازه است برایم.
آشفتهام. ولی دلیل این آشفتگی گرسنگی و رژیم نیست. تقریبا هر شب خوابهای عجیب میبینم. در موقعیتهایی گیر میکنم که هرچه به خودم فشار میآورم نمیتوانم حلشان کنم. مثل اینکه ناگهان خودم را در خانه همسایه میبینم. همسایهای که 24 سال با او زندگی کردیم. نمیدانم خانه آنها چه میکنم. یادم است یک بار در خانهشان بسته شد و از من خواست از روی تراس به خانهشان بروم و در را باز کنم. الی خانم را میگویم. او خواست از من. ما هر دو طبقه دوم زندگی میکردیم و تراسی سراسری داشتیم و فقط یک سری اثاث تراس ما را از آنها جدا میکرد. دقیقا یادم نیست که چه شد از روی نرده رفتم آن سمت و از پنجره اتاق خوابشان رفتم تو و در خانه را باز کردم. کلید یادش رفته بود الی خانم. عروس صاحبخانهمان بود.
چند شب پیشها خواب دیدم وسط خانه آنها ایستادم. از جرات خودم تعجب کردم؛ چون وسط خانه آنها بودم و صدایی از اتاق بالاییشان میشنیدم. اتاقی که پله میخورد و میرفت بالا. اتاق خوابشان بود. ولی صدا، صدای الی خانم نبود. صدای زهرا خانم بود. نمیدانم. مامان رضا را میگویم. همانهایی که چندسالی همسایه ما بودند و پسرش عاشق گل بازی بود و خودش عاشق ختم انعام و سفره ابوالفضل.
در خانه ایستادهام. همانجا که با احسان(پسر مستاجر قبل از رضا اینا) بازی میکردیم. دنبال در میگردم که فرار کنم. به راهپله میرسم. از پلههای خانه میروم پایین ولی به جای در خروجی به خانه حسینآقا میرسم. دوباره خودم را وسط خانهای دیگر میبینم. خانه صاحبخانه. صدای مهری خانم میآید از پارکینگ. نمیدانم دارد چه میکند آنجا. خانه خیلی نونوار شده. سعی میکنم از خانه بزنم بیرون ولی نمیتوانم. از خواب میپرم.
کل آن خانه کوبیده و دوباره ساختهاند. ساختمانی پنج طبقه از خانه و حیاطش بیرون کشیدهاند. اضطراب گیر کردن در آن خانه مرا آزار میدهد.
فردا شبش باز خواب آنجا را میبینم. این بار در کوچهام. دیر از خواب پا شدهام.(اتفاقی که هیچوقت در زندگیام نیفتاده) امتحان دارم. بدو بدو به سمت ایستگاه اتوبوس میروم ولی نمیدانم چهطور باید خودم را به جلسه امتحان برسانم. به خانه پرخیده نگاه میکنم. تنها خانواده شهید کوچه بودند. جای خانهشان پارک ساختهاند و تانکی سبز گذاشتهاند وسط آن. همسایههای دیگر هم دچار مشکلی عجیب شدهاند. تمام بچههایشان مبهوتند. نمیدانم مشکل چیست و چرا بهت دارند. فقط میدانم که مثل همیشه تو کوچهاند. فقط برای خواب به خانه میرفتند وگرنه همیشه در کوچه بودند.
***
آشفتهام و تنها راه خود درمانیام همین نوشتن است. از میان خوابهایم فقط همین دو تا را میتوانم بنویسم. بقیه خصوصیترند ولی میدانم که همانها عامل آشفتگیاند.
در زندگی عادی هم تقریبا همه چیز عامل اضطراب است. میدانم که نباید باشد. میدانم که هیچ چیز ارزش اضطراب را ندارد. میدانم که مرگ خیلی نزدیک است ولی واقعا حوصله استرسهای مداوم و الکی را ندارم. اطرافیان بدون اینکه بدانند استرسزایی میکنند و من هم که بیتنبک چهارگاه میرقصم روی آتش اضطراب.
فردا امتحان دارم. امتحان راحتی است. فقط استرس امتحان را ندارم. به خیلی چیزهای دیگر فکر میکنم. نمیتوانم فکر نکنم. به اینکه فلان چیز چه میشود؟ مدام سناریوهای مختلف در ذهنم چیده میشود که در 99 درصد موارد با رویداد واقعی کاملا متفاوت است.
پریشب همسایه بیاعصاب پایینی که همیشه با زنش درگیر است
ساعت 12.5 شب در خانه را زد که چهقدر تاپ تاپ میکنید. پسر یکی از بچهها کمی
دویده بود. مردک نمیتواند چند دقیقه تحمل کند. بدعادت شده است بس که ما بیصدا و
بیآزاریم. این کارش بدجوری مرا بهم ریخته است... هه... چه احمقانه. ولی من مدام
با او در ذهنم درگیرم.
در خانه روی پنجه راه میروم و تا آنجا که ممکن است سر و صدا نمیکنم که مردک همسایه ناراحت نشود. میخواهم ناراحت بشود اصلا به جهنم.
زنم میگوید که افسرده است. رویم نمیشود بگویم من افسردهترم. احتمالا در جواب میگوید که او افسردهتر است. احتمالا عامل بخشی از این افسردگیاش منم. میگوید من زیاد غر میزنم. حق دارد من زیادی دلخورم از زندگی. این است که تقریبا حرف زیادی دیگر ندارم با او؛ چون اگر سر درد دل باز شود همهاش غر است و نمیخواهم او سنگ صبور که نه سنگ غر من باشد.
آشفتهام... دلیلش را میدانم ولی دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد جز خود مردن... خوش به حال یحیی که یهو مرد و رفت و تمام شد. منم همین را دلم میخواهد.