کابوس یک بچهدبستانی دهه 70
سه شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۳۴ ق.ظ
نمیدانم به چه چیزی ربط دارد، ولی هر شب(تاکید میکنم هرشب!) خواب دبستان اندیشه یا راهنمایی شهید بابایی را میبینم. همان ساختمانهای لعنتی و ترسآور با مربیان و همشاگردیهای ترسآورتر. همان ساختمانی که نفرت زردرنگی به آجرهایش داشت. میلههای پنجرههایش شبیه زندان بود و آفتاب مهرش همیشه چشممان را میزد و مجبور بودیم از خانه روزنامه ببریم و بچسبانیم به شیشهها تا کمتر بتابد به دفتر مشقهای چرک و خسته آن روزها. همان مدرسه که یکی دو سال اول کلاسهایش پرده نداشت.
خواب میبینم که باز هم آنجایم با این تفاوت که آدمهای این روزهایم در دبستان با من همراهند. مثل آن دختری که عاشقش شدم و در عالم خواب هم وسط همین حیاط همین دبستان دوباره مرا به هیچ گرفت و کوچک کرد و رفت. تمام ترسهای امروزم در راهروهای کمنور این دبستان جا خوش کردهاند و در عالم خواب سراغ میگیرند از من. راستی چرا اینقدر این مدرسه کمنور بود؟ مشکل چه بود؟
خواب میبینم انگار چیزی جا گذاشتهام در خانه که باید میآوردم مدرسه. به همین خاطر اضطراب دارم مدام. ولی بیشتر مواقع خواب میبینم که یا درس نخواندهام و یا اینکه یادم رفته امتحان داریم. یا از هر دوی اینها بدتر، دیر رسیدهام به جلسه امتحان. خواب ساختمانی را میبینم که نمیدانم کجاست. احتمالا دبستان ابوذر غفاری. همان دبستان نوبت صبح کنار پارک آن طرف بلوار ابوذر. آن ور کانال فاضلاب.
دبستان ما بعدازظهری بود و دو ناظم داشت. یکی بد و دیگری وحشی و زباننفهم. این ناظم زباننفهم فقط کتک میزد. شبیه شخصیتهای فیلمهای تارانتینو یا مکدونا که یکهو میآید و به صحبتهای متمدانه دو طرف بحث با گلوله پایان میدهد. انگار که میخواست یک قاطر زخمی را خلاص کند. بدون اینکه سوالی بپرسد عصبانیتش را از غلاف بیرون میکشید و کشیدهاش را شلیک میکرد تو صورتت.
نمیدانم از چه چیزی اینقدر عصبانی بود. صورت استخوانی و سر کممویی داشت. همین نازکی و نحیفی بدنش باعث میشد تا کشیدههایش زیاد درد نداشته باشد. ولی خوب میدانست که درد اصلی را کشیده وارد نمیکند، بلکه تحقیرهای اوست که میسوزاند. جوری برخورد میکرد که انگار با دستهای از مجرمان سابقهدار سروکار دارد. خیلی متشخص مینمود و همیشه با معلمان زن دبستان لاس میزد و میخندید. اما رو که بر میگرداند به سمت بچهها، صورتش گر میگرفت از عصبانیت.
فکر میکنم سه تا بچه داشت. راننده سرویس مدرسهای دیگر هم بود انگار. معلوم بود که زندگیاش درست و حسابی نمیچرخد. یکبار پسری را حسابی کتک زد سر صف. چند وقت بعد خانواده همان پسر او را بهعنوان معلم ریاضی سرخانه استخدام کردند. یادم است که آن پسر دیگر کتک نخورد. همین برای کوچک شدن آقای شیریزدی کافی بود. اینکه این هیولا را میشد با پول خرید و بهعنوان معلم سرخانه پوزهبندش را سفت کرد.
اما ناظم بد مدرسه ما کمی از شیریزدی بهتر بود. «چوپانی» نام داشت و فکر میکرد خیلی بامزه است. البته بیشتر لمپن بود. ایدئولوژیهای پس از جنگ را به زبان شعر و شعار بلغور میکرد. با ریتم برنامه «کار و اندیشه»(من کارم... من کارم...) در بخش کودک آن زمان، سر صف برای ما میخواند: «ریگانم ریگااااانم، شبیه بادمجانم، پستونک صدامم...» و الی آخر. از بامزگیهایش همین بس که روی بچهها اسم میگذاشت:«سوسکی»(پسری که چهره سبزه داشت)، «ابولی»(کند و اسکل میزد این پسر)، «مرغی»(گشاد گشاد راه میرفت)، «گربه»(چشم رنگی داشت). همچنین در اردو خودم شاهد بودم که آشغالش را ریخت توی خیابان با این شعار که «شهر ما خانه ما، اختیارش درست خود ما»(آن موقع کرباسچی، شهردار تهران شعارش بود شهر ما خانه ما)
میگفتند او صبحها در مدرسه ابوذر غفاری سگ است. و ما خوشحال بودیم که ابوذر غفاری درس نمیخوانیم. بالاخره اسم دبستان ما اندیشه بود. ولی اندیشهای در آن حضور نداشت جز آدم کردن یک عده گوساله، که ما باشیم.
بدترین خاطره من از آنجا مربوط به نماز میشد. زمانی که مهر 69 هنوز یک هفته از آمدن من به کلاس اول نمیگذشت و مدیر چاق دبستان در حالی که کت خاکیرنگ روی شانهها و شکم برآمدهاش گریه میکرد ما را در حیاط جمع کرد و وعده داد که بزودی حیاط آسفالت میشود و موکت میآوریم و همه باید همینجا نماز بخوانند. من ابله هم با چشمان گریان رفتم خانه که اگر فردا از من بخواهند نماز بخوانم چه بگویم؟ من که بلد نیستم. بیچاره مادرم نشست و تکتک کلمات نماز را برایم هجی کرد و من با بغض آنها را سعی کردم یاد بگیرم که البته نگرفتم.
چه مدرسهای که از دست ناظمهایش بهخاطر دویدن و شاد بودن کتک میخوردیم و خانم کریمی(معلم کلاس اول) بهخاطر حرف زدن با میر پشت سری، خودکار لای انگشتم میگذاشت و فشار میداد. جوری که برای دقایقی انگشتانم بیحس میشد و دیگر مال خودم نبود.
یک بار دیگر هم نوشتهام. در این مدرسه بیشترین جملهای که از ناظمها شنیدم «ندو!» بود. یعنی طبیعیترین و اولیهترین حق یک بچه. چرا؟ چون دورتادور حیاط را باغچه کاشته بودند و دور باغچه را با تیرکهای نوکتیز(همان دزدگیرهای فلزی روی دیوار خانهها) محصور کرده بودند. میگفتند اگر بدوید، ممکن است به این میلههای آهنی نوکتیز بخورید. خب شما نمیساختید این میلهها و باغچه را!
حرفم چیز دیگری بود، ولی سر درد دل و خاطره باز شد. خواستم بگویم با آنکه روزها و لحظههای خیلی شادی را میگذرانم ولی شبها مدام کابوس میبینم. کابوس روزهای کودکی دهه 60 و دبستان دهه 70. احتمالا این ظلم بالسویه میان همه بچههای آن دوره وجود داشته است. این هم برای خودش عدالتی است.
از دوره راهنمایی ننوشتم، چون به لرزه میافتم. ولی به نظرم باید با این ترسها مواجه شد. این را نوشتم که فقط کمی خودم را راحت کنم. شاید امشب کابوس ندیدم. ولی باید بگویم که دوره راهنمایی بهمراتب از دبستان بدتر بود. چرایش را یک وقت دیگر مینویسم.
مرتبط:
اعصاب گهی 1
اعصاب گهی 2
۹۵/۰۹/۰۲
ممنون میشم سایتمو لینک کنی و بهمون سر بزنی
مجله ستاره شهر