مدادسیاه

گا‌ه‌نوشته‌‌هایی درباره هنر و ارتباطات

مدادسیاه

گا‌ه‌نوشته‌‌هایی درباره هنر و ارتباطات

بایگانی

#باور_نمی‌کنیم

دوشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۳۰ ب.ظ

دوازدهم اردیبهشت بود. شاید یکی دو روز این‌طرف آن طرف. نمی‌دانم. خوش بودیم. ترم اول دکتری ارتباطات.
نمی‌دانم چرا یحیی سرش را تیغ زده بود. مثل همیشه چند دقیقه دیر آمد سر کلاس. با چشم ازش پرسیدم این چه وضعیه. چشمانش خندید. چند روز بعد یحیی رفت. آخرین تصویری که از او دیدم... ولش کن... نمی‌نویسم آن تصویر را.

با مهدی جلیلی رفتیم در خانه‌شان. از پسر خاله‌اش پرسیدیم راسته که یحیی؟ نگاهی کرد و زد و زیر گریه. مهدی هم همان گوشه دوزانو زار گریست. من اما هنوز مبهوت بودم.

گروهی داشتیم با استاد #کاووس_سید_امامی در تلگرام. خودش می‌دانست که نمی‌آییم جلسه بعد را. یحیی که نبود دیگر تمام کلاس‌ها تق و لق شد. دست‌مان به کارعملی هم نمی‌رفت. من یکی که کارهای کلاس‌ها را ترم سوم تحویل دادم تا بتوانم امتحان جامع دهم.

استاد سیدامامی اما در کارش جدی بود. برای ارائه کارها به دفترش رفتیم. دفتری شیک زیر پل کریم‌خان. در و دیوار پر از عکس یوزپلنگ آسیایی بود و کل و بز. همین خنده را هم به چهره داشت. اما موقع شنیدن گزارش کار جدی می‌شد. تک‌تک ورقه‌ها را با دقت خوانده بود و حتی برای‌مان توضیح بلندی نوشته بود که به چه چیزی اشاره نکرده‌ایم. همان‌موقع از خودم پرسیدم این ورقه‌ها را که قرار نیست به ما بدهد پس برای کی نوشته؟ اما جدی بود و مرام خاصی در تدریس داشت.

یادم است با یحیی که از کلاس بیرون می‌آمدیم سیگاری چاق می‌کرد و با چشمانی براق و سرکیف می‌گفت:«خیلی خوبه». دکتر سیدامامی را می‌گفت. راست می‌گفت. خیلی خوب بود.

همان موقع هم که زنده بود می‌گفتیم که این همه ادب، مرام، شخصیت، متانت و دانش در وجود کمتر کسی جمع می‌شد که در زیر جبه استادی سیدامامی همه را با هم داشت.

در زیرنویس #بی‌بی‌سی_فارسی خواندم که پسرش گفته جنازه‌ پدرش را به مادر تحویل داده‌اند. از جا پریدم. نه امکان نداره استاد باشه... که بود از بخت بد. نمی‌دانم این جهان مرام و مهربانی و ادب چگونه زیرخاک جای می‌گیرد.

مدعی‌اند که در زندان خودکشی کرده. ولی نمی‌گویند چگونه. حلق‌آویز کرده خودش را انگار ولی طناب از کجا آورده؟ بر فرض هم چیزی شبیه به طناب پیدا کرده به کجا بسته؟ بالای سلول گیره‌ای برای گیراندن طناب دار کار می‌گذارند؟ اینجاست که هزاران بار دیگر فریاد می‌زنیم که #باور_نمی‌کنیم.

حتی اگر اعضای کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس بگویند فیلم خودکشی را دیده‌ایم که پیراهنش را در آورده و برای خودکشی آماده شده. خب این یعنی چه؟ یعنی خودش را با پیراهنش کشته؟ سوال این است که چه‌جوری؟ بر فرض هم که چنین اتفاقی افتاده این چیزی از مسئولیت دستگاه قضا کم نمی‌کند.

لبخندش را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. خنده‌اش آینه دلش بود واقعا. نمی‌خواهم حرف‌های احساسی و شعاری بزنم ولی واقعا می‌شد از لبه دهانش از لبه چشمانش دلش را دید. دلی که برای ایران و مردمش می‌تپید. برای این سرزمین که دوستش داشت. خیلی خیلی برایش زندگی و تدریس در هرجایی از دنیا آسان بود ولی در ایران ماند و آن را بسازد.

به یحیی فکر می‌کنم که اگر بود احتمالا طوفانی از هشتگ راه می‌انداخت و تا نمی‌فهمید چه بر سر استاد آورده‌اند از پای نمی‌نشست. ولی او هم اردی‌جهنم ترم اول رفت و ما ماندیم و این برزخ زندگی.

به‌احتمال اگر بود کمترین کارمان نشستن در گوشه‌ای و زمزمه کردن این غزل شفیعی کدکنی بود که:
چتری از آواز برسر، زیر باران رفت مرد
زیر بارانی پر از اندوه یاران، رفت مرد

غیر آوازی که بر لب داشت هم‌رازی نیافت
هم‌ره آواز و رازش رهسپاران رفت مرد

سر فوت یحیی هم نوشتم که این ماییم که می‌میریم. مگر دل‌مان را چندجا می‌توانیم گرو بگذاریم. وقتی بخشی از دل آدم‌ها زیر خاک می‌رود، چیزی از زندگی باقی نمی‌ماند. به قول سعدی که یحیی عاشق شعرهایش بود: «چو روی دوست نبینی جهان ندیدن به»...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۲۳

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی