مدادسیاه

گا‌ه‌نوشته‌‌هایی درباره هنر و ارتباطات

مدادسیاه

گا‌ه‌نوشته‌‌هایی درباره هنر و ارتباطات

بایگانی

بوی خشن دنبه

چهارشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۴ ب.ظ


خانه که خریدیم پدر و مادر مرضیه مثل همیشه محبت را تمام کردند و همان‌طوری که از پیش وعده داده بودند، گوسفند آوردند برای قربانی و ریختن خونش. من از اولش هم موافق نبودم. به نظرم آوردنش خیلی سخت بود. حیوان به این راحتی‌ها به صندوق عقب ماشین نمی‌رفت. گوسفندی ماده که 55 کیلو وزن داشت. گذشته از این کشتن حیوان در تهران به نظرم کار غیرمعمولی می‌آمد. اگر همسایه‌ای اعتراض می‌کرد، حق می‌دادم. البته کسی اعتراضی نکرد. ولی چیزی که برای من تلخ می‌آمد تماشای سر بریدن او بود. از همه این‌ها گذشته از خودم تعجب کردم که چه‌طور در این جریان یک پای ماجرا شدم. البته با تلخی و غم.

حیوان را صبح به در خانه آوردند. صندوق عقب پراید غرق در شاش حیوان بود. قلبش چنان تند می‌زد که حتی لرزش شکمش به سر و گوشش هم منتقل می‌شد. فس‌فس می‌کرد و انگار که می‌خواست بزند زیر گریه. پایین آوردیمش. راه نمی‌آمد. پارچه‌ای دور گردنش پیچیدیم و کشیدیم. دستانم را کردم میان پشم‌های خیس از شاشش. نمی‌آمد. حرصم گرفت. بدجوری دلم برایش می‌سوخت که باید خونش را بریزنند تا خانه ما چشم نخورد... امان از چشم بد. امان از اعتقادهای این‌چنینی... حیوان همچنان ایستاده بود و فس‌فس می‌کرد و می‌لرزید. پارچه دور گردنش را گرفتم و کشیدم. نمی‌آمد. عصبانی‌تر شدم. دستم را کردم تو پشم تنش و گردنش را بیشتر کشیدم. مریم خانم گفت الان خفه می‌شه... گفتم اینکه می‌خواد بمیره حالا خفه هم شد، شد... 

خدا می‌داند که چه‌قدر دوست داشتم زودتر بمیرد و انتظار مرگ نکِشد. این بود که بشدت بی‌رحم شده بودم و تقریبا داشتم حیوان را خفه می‌کردم. اندازه پارچه کوتاه بود. به همین خاطر وقتی سفت بستمش به یک لوله لپ حیوان چسبید به حیوان. گردنش پایین بود و حتی نای بع‌بع کردن هم نداشت. از ترس حیاط را پر از پشکل کرد. بیشتر حرصم گرفت. از دست حیوان نه از دست خودم که چه‌قدر بی‌رحم شدم ناگهان. دوست داشتم زودتر کار تمام شود.

 به سرباز خط مقدم جبهه‌ای فکر کردم که گرما و سرما و شرایط جنگ با او چنان می‌کند که هر جنبده‌ای را حاضر است بکشد و از بین ببرد. فقط برای اینکه این جنگ لعنتی تمام شود. یاد نیروهای ویژه در خیابان‌های سال 88 افتادم که وسط تیرماه آن سال هم نقاب‌شان پشمی بود و هم تن چندنفر از آنها وسط گرما ژاکت پشمی قهوه‌ای رنگ دیدم. لباسی که از بلبل می‌توانست گودزیلایی عصبانی بسازد...

 در آن شرایط من هم حاضر بودم زودتر حیوان را بکشم که زودتر به نفهمی گوسفندوارش از زندگی پایان دهم. تا این مرگ برسد به ما که نفهمی انسان‌وارمان کی به پایان برسد.

بستیمش گوشه پارکینگ و رفتیم بالا صبحانه خوردیم و برگشتیم. گذاشتتندش لب جوی آب و سرش را از خرخره بریدند. مگس‌ها عروسی خون گرفتند و خون رو به قبله قامت لختگی بست. سفیدی مهره‌های گردن و نای او از میان خونه بیرون زد. تقلا می‌کرد. نگاهش خیلی معنا داشت. تو این مایه‌ها که «آخه مردک تو خونه خریدی من باید قربانی بشم؟» تندتند می‌رفتم آب بیاورم که هم صحنه را کمتر ببینیم و هم اینکه نگذارم خون لخته‌شده‌اش بیشتر روی آسفالت و جوی بماند. دندان‌هایش یک سمت بود و زبانش دراز به سمت من. به حالت مسخره می‌گفت:«آره برو آب بیار... سر من رو بریدن و تو به فکر لخته شدنِ‌شی؟ آره گور بابای گوسفند من! مهم اینه که مرگ من خاطر همسایه‌ای رو مکَدر نکنه!»

با سر آویزان کشان‌کشان آوردیمش دوباره به پارکینگ. از کنار پاچه‌اش سوراخی ساختند و بادش کردند تا پوستش راحت‌تر کنده شود. چاقو را مدام تیر می‌کردند. وقتی به پستان‌های حیوان تیغ زدند شیرش رنگ خون بود. نزدیک بود گریه کنم. نصف بیشترِ پوستش را کندند و من تماشا می‌کردم. چربی زیر پوسش انگار پر از هواست. شبیه پلاستیک‌های محافظ عمل می‌کرد این چربی و به هر جای تنش که دست می‌زدی قِرچ قِرچ صدا می‌داد. با طناب آویزانش کردیم از لوله گاز تو کوچه. شکمش را دریدیم و هر چه بود بیرون کشیدیم. دوم شخص جمع بکار می‌برم چون من هم تماشاچی بودم و همدست قتل.

نمی‌دانم تا حالا به بدن یک انسان مرده دست زده‌اید یا نه. من دست زده‌ام. کله گوسفند را که می‌شستم حسش شبیه دست زدن به کله یک آدم زنده بود. از این کله‌ها که موهای مجعد و در هم پیچیده‌ای دارند. اگر در موقعیتی بودم که مجبور می‌شدم کله یک انسان را بشورم احتمالا همین «حس فیزیکی» را داشت. شبیه تن یک مرده که شبیه در دست گرفتن سینه مرغ نپخته و خام و یخ‌نزده است.

این روزها درباره خشونت و زمینه‌های شکل‌گیری آن زیاد می‌خوانم. برام عجیب است که به این راحتی من هم با یک خشونت کاملا پسندیده و لازم همراه شدم. چاره‌ دیگری نبود. نمی‌شد محبت بزرگان را نادیده گرفت و دست رد به سینه‌شان زد و از آنها خواست که چنین نکنند. راستی اگر در صحنه جنگ بودیم من چه می‌کردم؟ آن‌وقت چه‌قدر کشتن راحت می‌شد.

حیوان شاید هیچ‌وقت نفهمید که چرا به دنیا آمده و چرا کشته شد. این‌هایی هم که از رفتارهایش تعریف کردم به معنی فهمش نیست ولی من سعی می‌کنم بفهمم که چرا به این راحتی به خشونت علیه یک موجود زنده تن دادم. حتما می‌گویید این همه گوشت خوردی یادت نبود حالا خوردن گوشت گوسفند شد خشونت. آره... ولی تا زمانی که از نزدیک نبینید نمی‌توانید درک کنید چه می‌گویم.

 کشتن موجودات بی‌صورت خیلی راحت‌ است. اگر خلبانی که بمب اتمی روی ژاپنی‌ها انداخت، از آن بالا می‌توانست چهره یکی از شهروندان را ببیند، هیچ‌وقت دستش روی ماشه بمب نمی‌رفت. کشتن همان‌قدری که مشکل است، آسان هم هست. فقط کافی است چند ساعت دیگر تحمل کنی؛ بوی دنبه از دستانت محو می‌شود. امشب هم از همان گوسفندی می‌خوری که برایش نوشتی...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۰۷

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی